|
تقدیم به همه دلشکستگان دنیا
|
بسم الله الرحمن الرحیم
و تقديم به تو و همه كساني كه نخواستند من و تو - ما شويم.

در ا نتظار معشوقه اي كه هرگز صداي شكسته شدن دل عاشق را نمي شنود
مي نشينم : سرتاسر وجود عاشقم را نسيم زرد پائيزي فرا گرفته .
نه درجاده انتظار چشمانم مسافري ديده مي شود و نه چك چك اشك از چشمان خسته و
بي فروغم لحظه اي بند مي آيد انگاركه همه غمهاي دنيا غرق درچشمانم شده اند.
با غروري شكسته و قلبي نازك تر از شيشه در شلوغ ترين مسيرهاي سنگ ايستاده ام ;
تنها اميد و آرزويم تكه سنگيست كه مرا بشكند و راز دلشكسته گي ام را به گوش همه آدميان دنيا برساند تا كه همه بدا نند
عشق هاي پاك هرگز به هم نمي رسند.
همچو سنگتراشي كه روزها بر روي تكه سنگي زحمت ميكشد تا نقش دلخواه خود را بر روي آن ترسيم كند سالهاست كه در كنج اين ميخانه بر روي قلبي از جنس سنگ سياه تلاش ميكنم ديروزها را به امروز و امروزها را به فردا تبديل ميكنم تا شايد بتوانم تصويري از خود را روي آن ترسيم كنم اما . . . . . . .
خود غرقه در افكاري خالي تر از هيچ شده ام و مدتهاست از دست آنان كه نامشان معشوقه است و خبري از دل سوخته عاشق ندارند در كُنجي به سكوت نشسته ام.
چشمان خسته ام همچو پاهاي تاول زده دگر توان خيره شدن به اين سو و آن سو را ندارد و هرچه مجنون و مجنون گري ميكنم آواي از دل معشوق براي ليلي شدن به گوش
نمي رسد.
با قلبي شكسته و پاهايي خسته و چشماني بي فروغ و دستاني سرد وخاموش دگرحس با تو بودن را از وجود عاشقم بيرون ساخته ام و هرگز در باورم نمي گنجيد دلشكسته اي را كه در ته قلبت لانه كرده بود و با ديدنش از دور دستها تبسم بر روي لبانت نقش مي بست ; روزي آن خنده هاي تلخ را از وجوش بگيري و دگر چشمانت طاقت تماشاي او را كه در انتظارت
ثانيه ها برايش مثل سالها مي گذشت را نداشته باشي و اين چنين او را بي تفاوت در هم بشكني.
همانند روياهاي خيس دلم طلسم شده دست تو شده و جز تو كسي نمي تواند اين طلسم را بشكند.
با تبسمي تلخ تر از گريه به انتظار رخ زيبايت مي نشينم هرچند كه مدتهاست بي خيالي از عشق تو را در باور گنجانيده ام.
اين روزها عشق تو از دور دستها آخرين دستهاي خداحافظي را برايم تكان ميدهد چه بسا روزي روزگار بر عكس گذشته شود و سنگين لحظه هايي را به انتظار منه عاشق منتظر بماني.
دل را كه مانند شيشه بلورين ديرساليست در حسرت وصال با يار شكسته به اميدي خالي تر از هيچ براي ديدن و خنديدن معشوقه چشم انتظاري مي كند و دوست دارم
بياد روزهايي كه همه خاطراتم در آن تباه شد بر سر گذرگاههايت بنشينم و از دور انتظارت را بكشم ; شايد همانند گذشته ها بار دگر چشمانم به چشمانت خيره شود و خستگي از عشق را در عمق چشمانم دريابي كه امواج آبي رنگ عشق چگونه به چشمان خسته ام تيره و تار به چشم مي آيد.
آن روزها همچون درويشي كه همه زندگي اش در كوله باري بر دوش خلاصه شده بود و غم سيلاب در سر نداشت : با قلبي صاف و ساده بدون هيچ ترس و هراسي در مسير پيمودن عشقي پاك و مقدس قدم برداشته بودم و آن دم كه چشمانم به لبخند روي لبانت خيره مي شد انگار كه همه زندگي ام را در چشمان مست و خمارت نظاره مي كردم.
دل سرد از رسيدن به عشق تو در گوشه اي به سكوت نشسته ام و هنوز خنده هاي تلخ و آخرين نگاههاي سردت ذهن مرا به خود مشغول ساخته و هر لحظه آمدن تو را به سوي خود حس ميكنم اما
دريغ از لحظه نزديك شدن كه چيزي جز سراب نيست .
هنوز عطر نفسهايت را كه در كوچه پس كوچه هاي انتظار پيچيده است حس ميكنم
و خاطرات كهنه و پوسيده آن روزها را كه يكي پس از ديگري محو و نابود شدند بياد
مي آورم شايد خاطراتي را كه تو به سادگي از آنها گذشتي و به دست فراموشي ها سپردي همان حكايت زندگي دلشكسته اي باشد كه عشق تو را همانند پائيز زرد خزان كرد.
اما . . . . . .
دگر اين جاده ها به سوي تو نمي آيد حتي گل زردی در كنار آن نمي رويد.
كجا بروم ؟
از كه بپرسم ؟
نشاني نگاه تو را ؟
كجا بروم كه نه قفسي باشد و نه هوسي ؟
نه فرهاد كوهكني نه شيريني ؟
نه مجنون بيابانگرد و نه ليلايي ؟ نه يعقوب يوسف گم كرده اي و نه پيراهني ؟
كجا بروم كه فقط تو باشي و نه حتي گل سرخي كه عطر نفسهاي تو را دارد . ؟
با اين پاهاي خسته و دستهاي بسته كجا بروم كه نه خزاني باشد و نه بهاري . ؟
نه سكوتي باشد و نه فريادي ؟
نه عشق باشد و نه معشوقه اي ؟
دگر حتي قاصدكي پيغامي از تو برايم به ارمغان نمي آورد دركدامين جمله نهفته اي ؟
و از كدامين واژه دلگيري ؟
مگر تو روزي معشوقه اي براي دل عاشقم نبودي ؟
پس چرا با ديدنم دگر آن خنده ها بر روي لبانت جاري نمي شود ؟
پس چرا از من گريختي و مرا با همه تنهايي هايم تنها گذاشتي ؟
چرا شاخه هاي سبز وجودم را بي بهانه به آتش جداييت كشيدي و از آن خاكستري بنام دلشكسته ساختي ؟
چرا هرگز از خود نپرسيدي تكليف اين سرسپرده به عشق من چيست ؟
تا به كي بايد زجر ناكامي از عشق تو را بكشم در حالي كه مدتهاست فراموشت
شده ام ؟
بايد به انتظار كدامين فرداي آرزو بنشينم تا آن همه كه من ويرانه تو شده بودم تو هم ديوانه من مي شدي و معني واقعي عشق را براي عاشقان به تفسير مي كشيدي ؟
چرا بي دليل فراموش شد آنچه ميان من و تو گذشت ؟
چرا عاقبت عشقمان را كه مي توانست وصال و يكي شدن باشد: همچو خواب و كابوسي كه پايانش بيداريست به جدايي و عمري خاطره تلخ از هم ختم نمودي ؟
دوست دارم روزي برخلاف گذشته ها مرا باور كني و از خود بپرسي كه چرا و به باور كدامين حقيقت تلخ اجازه فراموشي مرا به خود دادي و مرا با همه دلبستگي هايم تنها گذاشتي ؟
شايد شيريني نگاهايت دگر برايم هيچ مفهومي نداشته باشد و هيچ وقت چشمان را به منزلگه وجودت به انتظار نكشانم.
كاش . . .
آن روز چشمانم نظاره گر رخ زيبايت نمي شد تا روزي نام من و تو همانند نام ليلي ومجنون سر زبان عشقهاي ناكام و نرسيده به هم نمي شد .
كاش تجسم شكستن دل آدميان را لحظه اي به ذهن خود تصور مي كردي تا اينگونه مرا دلشكسته نام خود نمي كردي.
اي كاش . . . . . . . . . . . . . . .
فقط لحظه اي براي اولين و آخرين بار پيشم بودي و پاسخ اين همه سوال بي جوابم را ميدادي تا براي هميشه در ذهنم بي جواب نمي ما ندند .
كاش ميدانستي كه حسرت نديدن توچه نمك تلخي مي شود بر زخمهاي كهنه و فراموش
نشده ام.
كاش كاسه صبر و گدايي عاشقي ام را به طرف كسي ديگر دراز مي كردم تا اينگونه همانند تو دست رد بر آن نمي زد .
كاش . . .
از همان روزهاي آغاز عاشقي ام روزهاي سخت و داع و جدايي را به خود عادت ميدادم و
مي دانستم كه تقدير چه سرانجام غم انگيزي را برايم رقم مي زند .
اما با وجود اينكه هرگز مرا باور نكردي و هميشه سنگي بودي براي دل شيشه اي ما نندم دوست دارم كه براي اولين و آخرين باور كني كه به تو نرسيدن براي من هرگز دليل بر فراموشيت نمي شود و تا آخرين نفس كه مجبور به ادامه زندگي باشم ياد و خاطره ات در خاطرم زنده خواهد ماند و هر لحظه چشمانم در دفتر خاطرات گذشته ام نام تو را مي جويد .
هرچند كه تقدير نخواست من و تو- ما شويم.
اما اين روزها لحظاتم درگير خاطراتي مي شود كه بوي نمناك بغض هاي در گلو خفته را ميدهد .
از آن همه خاطره تنها روزهايي را بياد دارم كه هرگز نتوانستم حرفهاي دلم را به زبان
بياورم و فقط مجبور به تماشايت از دور مي شدم
تا شايد روزي با جسم خسته ات كه سوغاتي سفر عشق را در تار و پود خود به همراه دارد به من ارمغان دهي و خانه و كاشانه ام بوي قد مهاي تو را بگيرد .
اما ميدانم كه دگر نمي آيي و مرا غريبانه به نگاهي ديگر فروختي ; ميدانم كه در قاب عكس چشمانت دگر جايي براي من نيست . . ميدانم كه براي هميشه رفتي و آمدنت را بايد به دست خاطره ها سپرد .
اما هنوز هم . . . . . . . . . .
بياد خاطره هاي سوخته ام لبخند تلخي بر روي لبانم مي نشيند و دوست دارم كه روزي همه حرفهايم را بشنوي و دليل سلام و نگاههاي سردم را باور كني كه با چه بهانه و دليل هايي مرا وادار به دل كندن از عشق تو كردند و چگونه مرا مايوس از رسيدن به تو كردند.
اما آنان كه ميدانستند با كوچكترين افكارشان بزرگترين فاصله ها را بين ما به وجود
مي آورند : كاش ميدانستند كه عمريست براي برداشتن نقطه ميان
محرم و مجرم تلاش ميكنم تا محرم واقعي شناخته شوم و اينگونه تو را براي هميشه از من نمي گرفتند و مرا با دنيايي از خاطره هاي كهنه و تلخ تنها نمي گذاشتند.
آنان كه از قبل بر اي نرسيدن ما به هم طرح و برنامه ريخته بودند مگر چه سودي از جدايي پروانه هاي عاشق بردند ؟ جز آه و ناله شكسته دلي كه عمري پا به پايشان خواهد بود و يك به يك دامن گيرشان خواهد شد.
اما به بيگناهي دلي كه فقط زنداني تو بود.
و به پاكي عشقي كه از هم پاشيد.
و به چشماني كه تنها گناهش نگاهي بود.
و به سكوتي كه هرگز نشكست و بين ما فاصله هاي بزرگي به وجود آورد.
سوگند ياد ميكنم كه هرگز فراموشت نخواهم كرد و تو را تا آخرين نفس هايم بياد تمنای وصالم دوست ميدارم.
تقديم به . . .
مهرباني كه نرگس چشمانم در آرزوي ديدنش پژمرده شد.
شهرام حسين پور عبدولي 28/4/1388

خسته ام . . .
خسته ام از دست روزي كه پائيز و بهارش يكيست.
خسته از دست روزگاري كه عاشق شدن و عاشق بودن تنها دليل و بهانه است .
خسته و غمگين از شكست عشقي كه هنوز برايم دليلش مبهم نيست.
خسته ام از دست روزگاری که همانند دو خط موازی ما را از آغاز در کنار هم گذاشت و تا پایان به هم نرساند.
غمگين و گرفته همچون ابري بي باران كه هيچ بهانه و دليلي براي گريستن ندارد.
تنهايم ...
تنهايم و در انتظار لحظه وصالم .
نه آن لحظه اي كه عشق و معشوق به هم مي رسند; لحظه اي را كه عاشق در خاك و معشوق در خواب.
همان لحظه اي وصالي را كه فرهاد به پاي شيرين گذاشت.
دلشكسته ام...
دلشكسته از هجر كسي كه غرورم را به خاطر وجودش شكستم و در آخر تنهاييم گذاشت.
دگر كسي از تو برايم نميخواند.
دگر اين قصه ها براي شكسته دلي چون من تكرار نميشود.
دگر وجودم را به وجود كسي وابسته نمي سازم.
با كه بشكنم اين بغض سنگين و در گلو خفته را ؟
با كه بگويم آنچه را كه از دست معشوقي كه دلشكستگي ام را به دل داد گي اش ترجيح داد ؟
دلگيرم . . .
از روزگاري كه بي دليل فراموش كرد آنچه را كه ميان من و تو گذشت.
روزگاري كه فاصله و سردي را به وجود آورد تا دگر هيچ پرستوي عاشقي به انتظار بهار ننشيند.
كاش...
كاش اين شاخه جدا شده از درخت را بي تفاوت نمي سوزاندي.
كاش ميدانستي كه درون اين قلب شكسته چه آرزوهايي به انتظار نشسته بود .
كاش آن روز كور ميشدم و تورا براي اولين بار نميديدم .
در حسرت ديدار دوباره ات اشك غم سيلابي از دردهايم را فراگرفته و صداي شكستن دلم را كه همچون صداي خورد شدن برگ زرد درختان در زير پاي مسافري كه هدفش نامعلوم است به گوش مي رسد.
اما نه تو آن شيريني كه در غم فرهادش بميرد و نه آن معشوقي كه درد عاشق را بداند.
تا به كي بايد برسر در اين قلب شكسته ام فقط نام حك شده تو بماند در حالي كه ميدانم حتي روزي بياد نمي آوري كه چه كسي براي داشتنت مي خواست از دنيا بگذرد ؟
تا به كي بايد در دنيايي كه رسم مردمانش شكستن است بر گذرگاههاي عبورت منتظر بمانم . تا به كي بايد به خاطر تو بازيچه دست اين و آن شوم ؟
كاش فقط بودي تا دنيايي از دلتنگي هايم را به رخت می کشیدم.
اما شاید اينگونه باشد سرنوشت عشقهاي پاك . . .


مي خواهم دوباره برايت بنويسم ....
از غم هايم ... از دلتنگي هايم ... از بغض هاي در گلو خفته ام ... از احساساتم ... از چشمان به انتظار نشسته ام ...
از لحظه لحظه هاي سخت بي تو بودنم ....
ميخواهم بنويسم از آنچه كه تو نميداني و من كشيدم .
از آخرين جرعه بازمانده احساسم كه قطره اشكي بيش نبود و آن را در آخرين روز ديدار بدرقه راه تو كردم.
مي خواهم از روزهايي بنويسم كه دگر تكرار نخواهند شد.
مي خواهم از عمري بنويسم كه به پاي عشق تو به نيستي تبديل شد.
مي خواهم از غرورت بنويسم كه هرگز وابستگي ام را باور نكرد.
مي خواهم دلي سير گريه كنم تا كه بداني غرورم فقط بخاطر تو شكسته .....
مي خواهم از همان احساسات قديمي و كهنه ام كه پس از سالها هنوز دست نخورده باقي مانده است بنويسم .
وقتي كه دوباره خاطرات تو را در ذهن خود تجسم ميكنم عرق سردي روي يشانيم مي نشيند و با سايه ام كه وفادارانه پا به پايم مي آيد درد و دل ميكنم و بر سر گذرگاههاي گذشته ات به انتظار ديدار دوباره مي نشينم انگار كه قرار است دوباره سنگ فرش اين كوچه و خيابانها ما را به هم برساند اما چه كنم كه به سكوت اين حوالي عادت كرده ام و قرار نيست كه ديگر تو را ببينم اما .......
دوست دارم نام تو را هزاران بار ديگر در تك تك واژه هاي نوشته و نانوشتهء ذهنم تكرار كنم .
دوست دارم بداني كه وقتي در ازدحام خيابانها از امواج پرتلاطم مردم مي گذرم گاه غرق در غم هاي ديروز و فرداي خود ميشوم و از اين مي نالم كه چرا كسي به اشكهايم بها نمي دهد ...؟
هنوز مات و مبهوت مانده ام كه چه بودي و چه كردي كه اينگونه مرا وابسته خود كردي ...؟
چرا هرگز نخواستي بودنت را به عاشقي تقديم كني كه اولين و آخرين معشوقه اش تو بودي...؟
به كجا بردارم اين گامهاي سنگين و خسته ام را كه تو را ببينم ...؟
تا به كي دستان ِ سردم را به قنوت ديدار دوباره ات بسوي خدا دراز كنم ...؟

۲۳/ ۸ / ۱۳۸۵ پنج سال گذشت اما .........................
هنوز سکوت بین لبهای من و تو نشکسته باقی مانده .
ببين چه كم توقع شده ام ....!
نه دلتنگي مي خواهم و نه چشم انتظاري تو را
همين كه بيايي و از كنارم رد شوي كافيست ...
مرا به آرامش مي رساند.
نه در قفسم و نه در حبس اما هنوز .....
دلم براي چشماني تنگ مي شود كه ديگر قرار نيست تورا ببينند...
براي قلبي كه سالهاي سال به عشق تو مي تپيد...
براي واژه هايي كه بي نام تو جمله نمي شدند ...
براي همه سطرهايي كه از نام تو ننوشته ماندند...
اما بي تو شبهايم مه آلود و ستاره بخت من مثل هميشه در زير ابرهاي غمگين در خواب عميقي فرو رفته همانند ديگر شبها بدون هيچ مقصد و هدفي از كوچه و خياباني كه تو در آني مي گذرم شايد دوباره چشمانمان به هم خيره شود و برعكس گذشته ها رخسار پائيز شده ام را سبز كني .
بي تو خشكسال بارانم كاش مي آمدي تا دوباره سبز شوم و قامت راست كنم .
شايد روزي لبهايم به خنده گشوده شود كه خبر آمدنت را فقط با چشانم ببينم .
اما هنوز آمدنت تنها دلخوشي ذهن خسته من است .
خداحافظ اما شايد هم براي اندك مدتي
